تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ

من دلم مي خواهد ، خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش ، دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو ، گل بشنو

هرکسي مي خواهد ، وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ ، به من هديه کند

شرط وارد گشتن ، شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر  " خانه دوست کجاست؟ "                 فريدون مشيري

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

قهوه تلخ 91/02/25 13:25

حکایت رفاقت من با تو ،

حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟

 و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!

و تمام که شد،

 فهمیدم باز هم قهوه می خواهم! حتی تلخ تلخ!!

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

همت 91/02/25 11:56

آنقدر زمین خورده ام که بدانم ، برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون لازم است

حالا اما ، نمی خواهم برخیزم   

می خواهم اندکی بیاسایم

فردابرمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

سادگی 91/02/25 11:5

امروز با همه دنیا قهرم

اما تو صدایم کنی برمیگردم

سادگی کودکانه ام را می بینی

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

روزگار 91/02/24 11:40

معشـــــوقه ای پیداکرده ام به نام روزگار

این روزهـــــا سخت مرا درآغـــــوش خویش به بازی گرفـــــته است...

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

بغض 91/02/23 14:2

گاهی سکوت علامت رضایت نیست

شاید کسی دارد خفه میشود

پشت سنگینی یک بغض

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

       قند خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه شور می زند برای ما.

        دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش ...

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

روزگار 91/02/20 12:0

 تیغ روزگار ، شاهرگ کلامم را چنان بریده که سکوتم بندنمی آید

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

سیاهی 91/02/20 11:56

برهنه ات میکنند تا بهترشکسته شوی...

نترس گردوی کوچک...!

آنچه سیاه می شود روی تو نیست ،دست آنهاست

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

ماندن 91/02/20 11:56

رفت بی انکه مرابه خدابسپارد.نمیدانم خدا را از یاد برده بود یا مرا!

کاش خودت هم مثل خاطراتت براي ماندن سرسخت بودي 

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

زخم 91/02/18 14:38

خدایا دیدی؟؟!!

کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم بشویی.

من که گفته بودم لکه نیست ،

زخم است...!!

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

برویم 91/02/18 14:37

گاهی
دلم می خواهد
وقتی بغض می کنم
خدا
از آسمان به زمین بیاید !
... 
اشک هایم را پاک کند ،
دستانم را بگیرد
و آرام بگوید :
اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!!

بیـــــــا بـــــــــــرویم !

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

زمان ما 91/02/18 14:37

بر روی سنگی خواهم نوشت تا آیندگان بدانند!…آدم های زمان من…از هم که دور بودند عاشق میشدند!…

نزدیک که می شدند طلاق میگرفتند

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

صدای پا 91/02/17 11:28

صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

جهان عشق 91/02/17 11:28

بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

آرامش ابدی 91/02/16 15:4

حوا که بغض کند،

حتی خدا هم اگر سیب بیاورد ،

چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمی کند

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

رفیق نیمه راه 91/02/16 15:3

چشم گذاشتم قایم شدم

حالا سالهاست چشمهایم را بر نداشتم

دوست نیمه راه نیستم،

میشمرم تا آخرین عدد دنیا!!!

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

او میرود 91/02/16 14:48

او که می رود نمی فهمد

اما او که بدرقه می کند

خوب می داند کاسه آب

معجزه نمی کند

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

اشک 91/02/16 11:59
حالا اشکها هم شبیه تو شده اند

گریه که می کنم نمی آیند

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

کودکی گمشده 91/02/13 11:32

دیگر از دیدن رنگ های بال پروانه تعجب نمی کنم،ستاره ها را با حیرت نگاه نمی کنم و باریدن برف به شوقم 

نمی آورد .خدایا تو بگو کودکی ام را در کدام لحظه از زندگی جا گذاشته ام ،که هر چه می گردم پیدایش 

نمی کنم.

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

جهان سوم 91/02/13 11:22

از قول پروفسور حسابی  نقل شده است ؛

 روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید :استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ 

 فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.

به آن دانشجو گفتم :

 جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

جوانی 91/02/13 0:49

چه خاک حاصل خیزیست... 

جوانی من...!!! 

حسرت ها .. 

به سرعت ثانیه ها .. می رویند...!!!

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

تنهایی 91/02/11 15:23
آهای کافه چی! میزهایت را تک نفره کن!

نمیبینی؟؟ همه تنهاییم...

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

فراموشی 91/02/11 15:21
یک ساعت آفتاب که بتابد خاطره آن همه شب بارانی ، از بین خواهد رفت.

این است حکایت آدمها و فراموشی .....

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

آخر قصه 91/02/10 11:45

روزی روزگاری خدا ما را آفرید ، تا آدم باشیم

قصه ما به سر رسید . خدا به خواستش نرسید . . .

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

زخم تازه 91/02/10 11:44

به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من

که می خواهم این زخم همیشه تازه بماند !

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

کلاغ قصه 91/02/04 11:40

هرچه ميروم نميرسم... گاهي فكر ميكنم 

نكنه من باشم اون كلاغ آخرقصه ها....

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

رضای ما 91/02/04 11:37

خدایا همش گفتیم "راضی ایم به رضای تو"

این یه بار تو رضایت بده به رضای ما...

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |

سه نقطه 91/02/03 11:39

سه نقطه ها ...
گاهی پُرن از حرفای نگفته ...
گاهی پُرن از سکوت ...
گاهی پُرن از دلتنگی ...
گاهی پُرن از بغض ...
...
گاهی پُرن از هیچ ...
بعضی روزها ,ما هم شبیه ... ایم !

نوشته شده توسط محرم کاظمی   | لینک ثابت |