من دلم مي خواهد ، خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش ، دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو ، گل بشنو
هرکسي مي خواهد ، وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ ، به من هديه کند
شرط وارد گشتن ، شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست؟ " فريدون مشيري
حکایت رفاقت من با تو ،
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد،
فهمیدم باز هم قهوه می خواهم! حتی تلخ تلخ!!
آنقدر زمین خورده ام که بدانم ، برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون لازم است
حالا اما ، نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردابرمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام
امروز با همه دنیا قهرم
اما تو صدایم کنی برمیگردم
سادگی کودکانه ام را می بینی
معشـــــوقه ای پیداکرده ام به نام روزگار
این روزهـــــا سخت مرا درآغـــــوش خویش به بازی گرفـــــته است...
گاهی سکوت علامت رضایت نیست
شاید کسی دارد خفه میشود
پشت سنگینی یک بغض

قند خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه شور می زند برای ما.
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش ...
تیغ روزگار ، شاهرگ کلامم را چنان بریده که سکوتم بندنمی آید
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
برهنه ات میکنند تا بهترشکسته شوی...
نترس گردوی کوچک...!
آنچه سیاه می شود روی تو نیست ،دست آنهاست
رفت بی انکه مرابه خدابسپارد.نمیدانم خدا را از یاد برده بود یا مرا!
کاش خودت هم مثل خاطراتت براي ماندن سرسخت بودي
خدایا دیدی؟؟!!
کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم بشویی.
من که گفته بودم لکه نیست ،
زخم است...!!
گاهی
دلم می خواهد
وقتی بغض می کنم
خدا
از آسمان به زمین بیاید !
... اشک هایم را پاک کند ،
دستانم را بگیرد
و آرام بگوید :
اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!!
بیـــــــا بـــــــــــرویم !
بر روی سنگی خواهم نوشت تا آیندگان بدانند!…آدم های زمان من…از هم که دور بودند عاشق میشدند!…
نزدیک که می شدند طلاق میگرفتند
صـدای پای تو که می روی
صـدای
پای مــرگ که می آید
. . . .
دیـگر
چـیـزی را نمی شنوم
!
بــی شــــکـــــ . . .
جهــــان
را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند
چـــون
مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق
جهـــانی
بـــرای تـــــو. . .
حوا که بغض کند،
حتی خدا هم اگر سیب بیاورد ،
چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمی کند
چشم گذاشتم قایم شدم
حالا سالهاست چشمهایم را بر نداشتم
دوست نیمه راه نیستم،
میشمرم تا آخرین عدد دنیا!!!
او که می رود نمی فهمد
اما او که بدرقه می کند
خوب می داند کاسه آب
معجزه نمی کند
دیگر از دیدن رنگ های بال پروانه تعجب نمی کنم،ستاره ها را با حیرت نگاه نمی کنم و باریدن برف به شوقم
نمی آورد .خدایا تو بگو کودکی ام را در کدام لحظه از زندگی جا گذاشته ام ،که هر چه می گردم پیدایش
نمی کنم.
از قول پروفسور حسابی نقل شده است ؛
روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید :استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم :
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!
چه خاک حاصل خیزیست...
جوانی من...!!!
حسرت ها ..
به سرعت ثانیه ها .. می رویند...!!!
نمیبینی؟؟ همه تنهاییم...
این است حکایت آدمها و فراموشی .....
روزی روزگاری خدا ما را آفرید ، تا آدم باشیم
قصه ما به سر رسید . خدا به خواستش نرسید . . .
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای منکه می خواهم این زخم همیشه تازه بماند !
هرچه ميروم نميرسم... گاهي فكر ميكنم
نكنه من باشم اون كلاغ آخرقصه ها....
خدایا همش گفتیم "راضی ایم به رضای تو"
این یه بار تو رضایت بده به رضای ما...
سه نقطه ها ...
گاهی پُرن از حرفای نگفته ...
گاهی پُرن از سکوت ...
گاهی پُرن از دلتنگی ...
گاهی پُرن از بغض ...
... گاهی پُرن از هیچ ...
بعضی روزها ,ما هم شبیه ... ایم !

