تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ

چند پرسش پاسخ در خصوص تست های هوش(بسیار جالب)

 

بخوانید  - پاسخ دهید و مقایسه کنید

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 10:9 |

شیطان جنس كهنه می فروشد


شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 13:3 |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را;اشتباه مي گيرم;انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته;خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك;انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان;هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:11 |

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوهيه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:10 |

مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:8 |

بهترین بازی ها نرم افزار های و کارتون ها به همراه فروشگاه خرید پستی ایران جدید ترین www.cdirancd.com