تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ

سه آمارگر به شكار رفته و در كمين گوزني قرار گرفتند. اولي به گوزن شليك و گلوله يك متر به راست انحراف داشت. دومي شليك كرد و گلوله يك متر به چپ انحراف داشت. نفر سوم در همين لحظه خوشحال شد و گفت: «عالي شد ما بطور ميانگين به هدف زديم!»

                                                                              نویسنده:سليماني، شباهنگ

در یک سیستم دولتی

3 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانهاي دولتي:

در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد.

1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.

6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!

7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 14:18 |

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه ٬سه پیرمرد با ریشهای بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند .زن گفت: هرچه فکر میکنم شما را نمیشناسم اما باید گرسنه باشید لطفآ بیائید تو و چیزی بخورید .

زن رفت توی خانه و موضوع را به همسرش گفت همسرش گفت :آنها را به خانه مان دعوت کن.زن انها را به خانه دعوت کرد .آنها گفتند ما نمیتوتنیم با همدیگر وارد خانه شویم .

زن که میخواست علت را بداند پرسید چرا ؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره میکرد گفت :اسمش ثروت است و سپس به پیزمرد دیگر رو کرد و گفت این یکی موفقیت است و اسم من هم عشق است .برو و به شوهرت بگو که فقط یکی از مارا برای حضور در خانه انتخاب کند .

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود٬ برای همسرش تعریف کرد .همسرش خوشحال شد و گفت :چه خوب ٬این یک موقعیت عالی است .بگذار ثروت را دعوت کنیم .بگذار او بیاید خانه را لبریز کند .زن با انتخاب شوهرش مخالف بود .گفت: عزیزم ٬چرا موفقیت را به خانه دعوت نکنیم .عروس خانواده که از آنسوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد٬میان بحث پرید و پیشنهاد داد :بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه ما را از وجود خود پر کند.

شوهر به همسرش گفت :بگذار به حرف عروسمان گوش کنیم برو بیرون و بگو که عشق مهمان ما باشد .زن بیرون رفت و به پیرمرد گفت: آنکه نامش عشق است ٬بیاید و مهمان ما باشد .در حالیکه عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت٬ دو پیرمرد هم به دنبال او راه افتادند .زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت :من فقط عشق را دعوت کردم شما چرا می آئید ؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند :اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید ٬دو تای دیگر بیرون میماندند ٬اما شما عشق را را دعوت کردید .هرجا که او برود ما با هم می رویم .هرکجا که عشق باشد ٬ثروت و موفقیت هم هست "

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 14:7 |

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."   نویسنده:مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:28 |

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....


کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست....

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:27 |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند        نویسنده: مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:25 |

مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .
كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:21 |

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد:" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".       نویسنده:Fotovvat

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:15 |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را;اشتباه مي گيرم;انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته;خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك;انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان;هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.

                                                                                                      نویسنده:زهرا

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:10 |

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است: 
_____
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
_____
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
_____
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 14:9 |

يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم

                                                                         نویسنده:s.a
+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 13:38 |

شیطان جنس كهنه می فروشد


شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 13:3 |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را;اشتباه مي گيرم;انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته;خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك;انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان;هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:11 |

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوهيه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:10 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ...!

                                                                                          نویسنده:sayeh2008

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:4 |

چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»       نویسنده: مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:1 |

در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»

مهندس گفت: «حدود ۰۰۰/۸۰۰ تومان در ماه، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»

مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»

مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟

مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.                              نویسنده: مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 13:55 |

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:51 |

مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .

                                                                 نویسنده: CIVI

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 15:15 |

دختر جوانی آبله سختی گرفت . نامزد وی به عیادتش رفت . چند ماه بعد ،نامزد وی کور گردید. موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب عروس نازیبا همان بهترکه شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

                                                    نویسنده: CIVI

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 15:10 |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه نمی شنوی؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!
نتيجه اخلاقى:
          مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 12:43 |

از دست دادن

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.                                                      نویسنده : مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 16:6 |

پلهای زندگی

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...
كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....      نویسنده : مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 15:55 |

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک­ترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت تاریک می­شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس­های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه­ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر­چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشه­ام و نمی­توام درش را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد..
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شدم.
خدا برای زن یک کمک فرستادبود، آن هم یک حرفه­ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی­کرد که روزی به عنوان راننده­ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
توی این داستان سه تا نکته قشنگ وجود داشت. اول از همه اینکه زن وقتی دچار مشکل شد از خدا درخواشت کمک کرد. بهتره در همچین مواقعی که با یک مشکل روبه­رو می­شیم از خدایی که قدرت غلبه بر هر مشکلی رو داره کمک بگیریم. دوم اینکه از هیچ کمکی برای دیگران دریغ نکنیم. مثل اونه مرد. می­تونست به عنوان یک رهگذر با اینکه از عهده کمک به اون زن برمی­اومد، به راحتی بی­تفاوت عبود کنه و از کمک به اون دریغ کنه. اما به اون کمک کرد. ما هم باید یاد بگیریم اگه کمکی به دیگران از دستمون برمی­آد، دریغ نکنیم. اما نکته سوم اینکه در جواب خوبی، تشکر یادمون نره. وقتی خدا به ما یک هدیه­ای میده یا جواب دعای ما رو، نباید خشک و خالی از کنارش عبور کنیم. حداقل کاری که می­شه کرد، یک تشکر سادست. و همینطور جواب خوبی دیگران رو هم بدیم.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 14:57 |

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد

وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل

كنيم.محال است كه اطاعت كنم ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و

انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها

بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند               نویسنده « مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 9:42 |

حرف درست

یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند".

بسیاری از روابط به دلیل حرفهای نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی

می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند.. ما بدون توجه به اینکه ممکن است

حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم.

یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند. یک کارگر که کلاه

ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد

- مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی بودیم

در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت

- شانس آوردی که با من ازدواج کردی. وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی

همسر پاسخ داد ..

- بر عکس تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه اون الان میلیونر بود ، نه تو

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ

شکسته، که دیگر نمی توای آن را به شکل اول در بیاوری

                                                                                            نویسنده Fotovvat

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 9:39 |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

هميشه سبز باشيد ...                                         نویسنده : مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:2 |

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:46 |

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. " زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

نویسنده: مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:43 |

راهب پیر کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من در باره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا, راهب هیچ حرکتی نکرد, انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد, لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است, نَفَست خطاست, شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد, و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه, سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد.
راهب گفت: "و این بهشت است."                                                نویسنده : مهناز

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:38 |

فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:

"خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای

زمينی است."

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. فرشته گفت:

"تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت:

"بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمينم اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است"

فرشته گفت:

"باز می گردم، حتماً باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می

آورد. زيرا او را قبلاً در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به

بهشت برنمی گردند! روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته

ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:32 |

خانمي با "لباس کتان راه راه" و شوهرش با "کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز" در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : (( مايل هستيم رييس راببينيم ))
منشي با بي حوصلگي گفت : ايشان تمام روز گرفتارند
خانم جواب داد : ما منتظر خواهيم شد
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت.
وي به رييس گفت : شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت مثل او ، وقت بودن با آنها را نداشت.
به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه و کت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.
رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ...و يکه خورده بود. با غيظ گفت:خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .
خانم به سرعت توضيح داد : آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟
شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود.
آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي كه دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: "دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:28 |

تانزان و اکیدو دو راهب در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر

خوردند او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد تانزان گفت: بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان

گذراند.


دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دیراکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی

بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟


تانزان گفت: دوست عزیز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:27 |

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

                                              نویسنده: عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:7 |

تقدیم به تمام مادران عزیز- تقدیم به مادرم که هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم محبتاشو جبران کنم.

((داستان مهر مادری))

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I confronted her that day and said
If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

When she stood by the door, my children laughed at her
 and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, Oh, I'm so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

My dearest son, I think of you all the time
 I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your's Mother
مادرت

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 14:34 |

HOW TO ASK YOUR BOSS FOR A SALARY INCREASE..?

One day an employee sends a letter to his boss asking for an increase in his salary!!!

Dear Bo$$

In thi$ life, we all need $ome thing mo$t de$perately. I think you $hould be under$tanding of the need$ of u$ worker$ who have given $o much $upport including $weat and $ervice to your company. I am $ure you will gue$$ what I mean and re$pond $oon.

 

Your$ $incerely,

Norman $oh

 

The next day, the employee received this letter of reply:

 

Dear NOrman,

I kNOw you have been working very hard. NOwadays, NOthing much has changed. You must have NOticed that our company is NOt doing NOticeably well as yet. NOw the newspaper are saying the world`s leading ecoNOmists are NOt sure if the United States may go into aNOther recession. After the NOvember presidential elections things may turn bad. I have NOthing more to add NOw. You kNOw what I mean.

 

Yours truly,

Manager

..............................................................................

شرح : در بسياري از موارد پيش مي آيد كه مديران سازمان ها بي دليل در پاسخ به خواسته هر يك از كاركنان خود خونسردي خود را از دست داده و براي خود و ديگران استرس ايجاد مي نمايند در حاليكه براحتي و با كمي باهوشي مي توانند هم به خواسته كارمند خود پاسخ دهند و هم اينكه سازمان را در كمال لياقت اداره نمايند.

اين موضوع نه تنها براي مديران و كاركنان بلكه براي بسياري از مشاغل ديگر نيز مصداق دارد. پليسي را در نظر بگيريد كه با عصبانيت بخاطر تخلف يك راننده هم از ابزار قانوني خود استفاده كرده و وي را جريمه مي كند و هم اينكه بي دليل خود و راننده را عصباني مي كند. در حالي كه مي تواند با روي خوش و لبخند و پاره اي توضيحات تنها به جريمه فرد متخلف پرداخته و در انتها براي وي سلامتي و رانندگي بدون تخلف را آرزو نمايد.

 فرستنده و نویسنده شرح: حسین صادقی فر

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11:54 |
 

در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»

مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»

مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟!»

مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.»

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 14:9 |

 

 دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار!

           

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید

 

((برگرفته شده از وبلاگ مهندس قائمی www.qaemi.blogfa.com))

 

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 15:51 |
 

هنری فورد (ميلياردر آمريكايي)هر جمعه از مغازه گلفروشی برای همسرش گل می خريد. يكبار

 

او به پيرمرد گلفروش گفت:شما مغازه خوبی داريد.چرا شعبه نمی زنيد؟گلفروش در جواب

 

گفت:قربان،بعد چي؟


هنری فورد:بعد از آن نيز شعبه های ديگر در شهر.


گلفروش: بعد چي؟


هنری فورد:و بعد در سراسر ايالات متحده آمريكا.


گلفروش:بعد چي؟


هنری فورد(با عصبانيت):خب بعد به آرامش می رسيد.


گلفروش:قربان،آرامش همان چيزی است كه من الان آنرا دارم.


فورد در حاليكه سرش پائین بود مغازه را ترك كرد.

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 13:18 |
 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می

 

گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها

 

گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم

به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با

من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی

کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه

می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه

کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا

گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی."

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:20 |
 

نوشته های سنگ قبر يک کشيش

 

کاش از خودم شروع می کردم!

جوان که بودم ميخواستم دنيا را تغيير دهم.پير و عاقل تر که شدم٬ فهميدم نميتوانم دنيا را تغيير دهم٬بنابراين توقعم را کم کردم و به تغيير کشور قناعت کردم٬ ولی کشورم نيز نميخواست عوض شود.

به ميانسالی که رسيدم آخرين تواناييم را به کار گرفتم و خواستم خانواده‌ام را عوض کنم ولی پناه بر خدا ! آنها هم نميخواستند عوض شوند و اينک که در بستر مرگ آرميده‌ام دريافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم٬ خانواده‌ام هم عوض ميشدند و به پشت گرمی آنها می توانستم کشورم را نيز عوض کنم ٬ هيچ کس نميداند شايد می توانستم دنيا را نيز تغيير دهم !

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:45 |
 

  پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند.

بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"

يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!

                   از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 15:28 |
 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 15:26 |

 

**شما دو انتخاب دارید

جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:

                                  ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تابتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.      چرا؟

 

                        برای خواندن این داستان زیبا بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 21:38 |

 

دگمه لباس  :

 

ميگويند سالها قبل در يك روز سرد ، وقتي ملكه انگليس از پنجره قصرش به بيرون نگاه ميكرد، مشاهده نمود كه برخي از سربازان محافظ قصر ، آب بيني خود را كه در اثر سرما جاري شده بود ، با آستين خود پاك ميكنند ، او از اين عمل ناراحت شد و دستور داد تا روي آستين سربازان يك سري دكمه بدوزند تا سربازان نتوانند از آستين خود براي پاك كردن آب بيني استفاده كنند . بتدريج وجود دكمه روي آستين ، بخش جدانشدني لباسهاي نظامي درآمد. سالها بعد وقتي ارتش آمريكا اعلام كرد كه هركس كاهشي در هزينه هاي نظامي ايجاد كند ، پاداشي مناسب دريافت خواهد كرد ، يك خياط با پيشنهاد حذف دكمه هاي اضافي ، به تعداد سربازان لباسها و دكمه هاي هر لباس صرفه جويي قابل توجهي حاصل شده بود .

***

متاسفانه وقتي ما به اطراف خود نگاه ميكنيم ، وسايل زيادي را مي بينيم كه در گذشته بنا به علتي ايجاد شده ولي پس از گذشت زمان با آنكه علت اصلي مدتهاست كه از بين رفته ، قيد وبند ايجاد شده توسط آن همچنان باقي است .  دليل اين امر آنستكه ما به رفتار گذشته خود بتدريج عادت ميكنيم و آن كار برايمان عادي ميشود ما در واقع در دام عادتهايمان اسير هستيم . بايد تلاش كنيم تا از اين دامها رهايي يابيم تا بتوانيم عملكرد خود را بهبود بخشيم و كارها را از مسير بهتري به جريان بيندازيم .

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 15:12 |
 

*عشق: يك نيروي خلاق

 

 به هر مكاني كه مي رويد عشق را بيافشانيد. قبل از همه در خانه‌هايتان. به كودكانتان، همسرانتان و همسايگان خود عشق بورزيد. مگذاريد كسي بدون اينكه احساس شادي و شعف بيشتري داشته باشد شما را ترك كند. تجلي بخش محبت و مهرباني خداوند باشيد، با چهره‌تان، با چشمانتان، با لبخندتان و با احوال‌پرسي‌هاي گرم و صميمانه‌تان.

                                                                           

 

 *مادر ترزا

 

روزي استاد دانشگاهي، تصميم گرفت تا كلاس درس جامعه شناسي خود را به محله فقير و بيغوله‌نشين بالتيمور ببرد تا دانشجويانش بتوانند از نزديك زندگي 200 پسر ساكن آن محله را بررسي كنند. وي از دانشجويان خواست تا نظر و برآورد شخصي خود را در مورد آينده هركدام از پسرها بنويسند. اكثر آنها اين جمله را مي نوشتند كه ( اميدي به آينده او نيست و هيچ شانسي ندارد)

25 سال بعد، استاد جامعه شناس ديگري اقدام به تحقيق مشابهي كرد. او از دانشجويانش خواست تا در مورد وضعيت فعلي پسران بالتيمور تحقيق كنند. به استثناي 20 نفر از پسراني كه مهاجرت و يا فوت كرده بودند، 176 نفر از 180 پسر باقيمانده به موفقيت‌هاي چشمگيري از قبيل؛ پزشكي، وكالت و تجارت دست يافته بودند.

استاد از نتيجه تحقيق بشدت متعجب شد و تصميم گرفت كه قضيه را  پيگيري كند. خوشبختانه، چون تمامي اين افراد در محله‌هايي نزديك به محل زندگي وي ساكن بودند به سادگي آنها را پيدا كرد و دليل موفقيتشان را جويا شد؟ در تمام موارد با اين پاسخ مواجه شد كه "دليلش يك معلم است."

آن معلم هنوز در قيد حيات بود، بنابراين استاد به جستجوي وي پرداخت و او را پيدا كرد. از آن معلم پير ولي هوشيار پرسيد: آن راز و فرمول جادويي كه با استفاده از آن شاگردانت از بيغوله‌ها به قله موفقيت رسيده‌اند چيست؟

در اين لحظه چشمان معلم درخشيد و لبخند باشكوهي بر لبانش نقش بست و پاسخ داد:

     « مسأله بسيار ساده است! من تنها از صميم قلب به آنها عشق ورزيدم.»‍‍

 

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:16 |
 

                                              درک فرصتها

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زيباروی کشاورزی بود.به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز

 

به او گفت: پسر جان  به آن قطعه زمين برو. من سه گاو نر را يکی يکی آزاد ميکنم، اگر توانستی دم فقط

 

يکی از اين گاو ها رو با دست بگيری و رها کنی ميتوانی با دخترم ازدواج کنی.

 

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوی که تاکنون

 

ديده بود به بيرون دويد. با خود فکر کرد گاو بعدی شايد گزينه بهتری باشد، با اين فکر خود را کنار کشيد و

 

گذاشت تا گاو رد شود....

 

دوباره در باز شد، باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چيزی به اين درندگی و وحشيگری نديده بود. با

 

سم به زمين می کوبيد و می غريد و جلو می آمد.نا خودآگاه کناررفت تا او نيز بگذرد، با خود گفت:انتخاب

 

بعدی واقعا هر چه باشد از اين بهتر خواهد بود....

 

برای بار سوم در باز شد. لبخند رضايت بر لبان مرد جوان نقش بست. يک گاو نحيف و لاغر آرام آرام پيش

 

می آمد خود را به کنار گاو رساند و در يک لحظه به روی گاو پريد و دستش را دراز کرد....

 

اما گاو دم نداشت!...

 

                                                    مراقب فرصتها باشید!

 

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 14:41 |

 

بنت كرف(Bennet Cref) اين داستان را به نقل از اتوبوسي كه با سر و صدا و تكان زياد در جاده‌اي به سوي جنوب مي‌رفت تعريف مي‌كند.

روي يكي از صندلي‌هاي اتوبوس، پيرمرد نحيفي در حاليكه دسته گل زيبايي در دست داشت نشسته بود. در رديف ديگر دختر جواني نشسته بود كه مدام برمي‌گشت و به دسته گلي كه در دست پيرمرد بود نگاهي مي‌انداخت. پيرمرد بدون مقدمه دسته گل را به دختر داد و گفت: مي‌دونم كه از اين گلها خيلي خوشت اومده، مطمئنم همسرم مايله كه اين گلها مال تو باشه ،بهش مي‌گم كه گلها را به تو دادم. دختر گلها را گرفت و پيرمرد را ديد كه از اتوبوس پياده شد و به سمت در قبرستان رفت.

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 13:49 |

فرشته بيکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديدكه پيش فرشته‌هاست و به كارهاي آنها نگاه مي‌كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي‌كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي‌كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است.

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر.   

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 11:30 |
 

** اعضای گروه 99 چه کسانی هستند؟

 

          پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد باز هم از زندگی خود

 

راضی نبود اماخود نیز علت آن را نمی دانست.روزی پادشاه در کاخ امپراطوری خود

 

قدم می زد.هنگامی که از کنار آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای شنید.به

 

دنبال صدا رفت و متوجه یکی از آشپزها شد که روی صورتش برق سعادت و

 

شادی دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر شاد

 

هستی؟آشپز پاسخ داد: قربان ،من فقط یک آشپز هستم.تلاش می کنم تا

 

همسر و بچه ام را شاد کنم.ما خانه حصیری کوچکی تهیه کرده ایم و به اندازه

 

کافی خوراک و پوشاک داریم.بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.پس از

 

شنیدن سخن آشپز،پادشاه با وزیر خود در این مورد صحبت کرد.وزیر به پادشاه

 

گفت: قربان این آشپز هنوز عضو گروه 99          

 

نیست.اگر او به هنگام معرفی به این گروه بتواند عضو آن نشود ، نشانگر آن است

 

که مرد خوشبختی است.پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟وزیر پاسخ

 

داد:اگر می خواهید بدانید 

 

 که گروه 99 چیست، باید یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز

 

بگذارید.بزودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست؟

 

پادشاه بر اساس حرفهای وزیر دستور داد یک کیسه با 99 سکه طلا درمقابل درب

 

خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کار به خانه بازگشت و کیسه را دید.با

 

تعجب کیسه را به اتاق برد

 

و باز کرد.با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد وسپس از شادی آشفته

 

شد.آشپز سکه های طلا را روی میز گذاشت و آنها را شمرد: 99 سکه؟آشپز فکر

 

کرد اشتباهی رخ داده است.بارها طلاها را شمرد،ولی واقعاً 99سکه بود.او تعجب

 

کرد که چرا 99 سکه است و 100 سکه نیست.فکر کرد که یک سکه دیگر

 

کجاست؟شروع به جستجوی سکه صدم کرد.اتاق ها و حتی حیاط را

 

زیرورو کرد.اما خسته و ناامید به این کار خاتمه داد.آشپز بسیار دل شکسته شدو

 

تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت

 

خود را هرچه زودتر به یک صد سکه طلا برساند.تا دیر وقت کار کرد.به همین دلیل

 

صبح روز بعد دیر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندانش انتقاد کرد که چرا وی را

 

بیدار نکرده اند.آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند.او

 

فقط تا حد توان کار می کرد.پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه

 

چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید. وزیر جواب داد: قربان

 

حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمده.اعضای گروه 99 چنین افرادی

 

هستند: 

 

      آنان زیاد دارند، اما راضی نیستند.تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر

 

بدست آورند.آنان می خواهند هرچه سریعتر یکصد سکه را از آن خود کنند ، این

 

علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است.آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از

 

دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند.

 

 

+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 10:39 |

**شما دو انتخاب دارید

جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد: ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تابتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.      چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محرم کاظمی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 11:35 |

بهترین بازی ها نرم افزار های و کارتون ها به همراه فروشگاه خرید پستی ایران جدید ترین www.cdirancd.com