<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی و دیگر هیچ</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 10:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سه اصل خوشبختی و بدبختی</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>&lt;H2 align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوشبختي ما در سه جمله است:&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي كنيم:&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکار آماری</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سه آمارگر به شكار رفته و در كمين گوزني قرار گرفتند. اولي به گوزن شليك و گلوله يك متر به راست انحراف داشت. دومي شليك كرد و گلوله يك متر به چپ انحراف داشت. نفر سوم در همين لحظه خوشحال شد و گفت: «عالي شد ما بطور ميانگين به هدف زديم!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                              نویسنده:سليماني، شباهنگ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در یک سیستم دولتی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانهاي دولتي:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 10:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چون عشق آمد</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زنی هنگام بیرون آمدن از خانه ٬سه پیرمرد با ریشهای بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند .زن گفت: هرچه فکر میکنم شما را نمیشناسم اما باید گرسنه باشید لطفآ بیائید تو و چیزی بخورید . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن رفت توی خانه و موضوع را به همسرش گفت همسرش گفت :آنها را به خانه مان دعوت کن.زن انها را به خانه دعوت کرد .آنها گفتند ما نمیتوتنیم با همدیگر وارد خانه شویم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن که میخواست علت را بداند پرسید چرا ؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره میکرد گفت :اسمش ثروت است و سپس به پیزمرد دیگر رو کرد و گفت این یکی موفقیت است و اسم من هم عشق است .برو و به شوهرت بگو که فقط یکی از مارا برای حضور در خانه انتخاب کند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود٬ برای همسرش تعریف کرد .همسرش خوشحال شد و گفت :چه خوب ٬این یک موقعیت عالی است .بگذار ثروت را دعوت کنیم .بگذار او بیاید خانه را لبریز کند .زن با انتخاب شوهرش مخالف بود .گفت: عزیزم ٬چرا موفقیت را به خانه دعوت نکنیم .عروس خانواده که از آنسوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد٬میان بحث پرید و پیشنهاد داد :بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه ما را از وجود خود پر کند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شوهر به همسرش گفت :بگذار به حرف عروسمان گوش کنیم برو بیرون و بگو که عشق مهمان ما باشد .زن بیرون رفت و به پیرمرد گفت: آنکه نامش عشق است ٬بیاید و مهمان ما باشد .در حالیکه عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت٬ دو پیرمرد هم به دنبال او راه افتادند .زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت :من فقط عشق را دعوت کردم شما چرا می آئید ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند :اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید ٬دو تای دیگر بیرون میماندند ٬اما شما عشق را را دعوت کردید .هرجا که او برود ما با هم می رویم .هرکجا که عشق باشد ٬ثروت و موفقیت هم هست &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 10:37:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانه دل</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من اناری را می کنم دانه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                        به دل می گویم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                       خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه قوت=نقطه ضعف</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. &lt;BR&gt;در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: &quot;دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي! &lt;BR&gt;ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از &quot;بي امكاني&quot; به عنوان نقطه قوت است.&quot;   نویسنده:مهناز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنجشک</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود &quot; با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .&quot; گنجشك گفت &quot; لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت &quot; ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت &quot; و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:56:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خراشهای عشق مادر</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. &lt;BR&gt;خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند        نویسنده: مهناز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:55:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمع فرشته</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي &lt;BR&gt;داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي &lt;BR&gt;اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي &lt;BR&gt;بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد . &lt;BR&gt;پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي &lt;BR&gt;رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند &lt;BR&gt;ولي موفق نشدند . &lt;BR&gt;شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك &lt;BR&gt;در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند . &lt;BR&gt;هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي &lt;BR&gt;جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر &lt;BR&gt;فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ، &lt;BR&gt;چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟ &lt;BR&gt;دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن &lt;BR&gt;را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم . &lt;BR&gt;پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد . &lt;BR&gt;كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:50:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشتری مداری عالمانه</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=5 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=postbody vAlign=top&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. &lt;BR&gt;مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،&quot; خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟&quot; زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.&quot; &lt;BR&gt;پسرک گفت:&quot;خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد&quot;. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. &lt;BR&gt;پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،&quot; خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.&quot; مجددا زن پاسخش منفی بود&quot;. &lt;BR&gt;پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: &quot;پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم&quot; &lt;BR&gt;پسر جوان جواب داد:&quot; نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه&quot;.       نویسنده:&lt;SPAN class=name&gt;&lt;A name=525&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;Fotovvat&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=genmed vAlign=bottom height=40&gt;&lt;!-- Begin PNphpBB2 Attachment Mod --&gt;&lt;!-- End PNphpBB2 Attachment Mod --&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:44:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالهایت را کجا گذاشتی؟</title>
<link>http://mkazemi53.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را;اشتباه مي گيرم;انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته;خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك;انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان;هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                                                      نویسنده:زهرا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:39:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkazemi53&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>mkazemi53</dc:creator>
<guid>http://mkazemi53.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
